محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

165

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

برگ - معروف « 21 » . و ديگر ساز مهمانى و اسباب و سامان مطلقا . مثال هر دو معنى شيخ سعدى گويد : بيت بهيكل قوى چون تناور درخت * و ليكن فرو مانده بىبرگ سخت و خلاق المعانى نيز فرمايد : شعر دست از طلب مدار گرت برگ آن ره است * كان را كه توشه‌اى نه ز فقرست بينواست بزشگ - [ به زاى « 1 » تازى به وزن زرشگ ] طبيب باشد و او را بچشگ « 2 » نيز گويند . مثالش لبيبى گويد : بيت بر روى بزشگ زن ، مينديش * چون بود درست پيشيارت « 22 » برتنگ - « 3 » [ به راى مهمله و تاى قرشت . به وزن فرسنگ ] نوار مانندى باشد كه از كرباس و غيره بر كودك پيچند . مثالش ركن الدين گويد : ز دودمان جلال تو آسمان طفليست * فكنده دايهء صنعش ز كهكشان بر تنگ و در فرهنگ بمعنى تنگ دوم باشد از تنگ اسب كه در زير گردن بندند و زبرتنگ نيز گويند . مثال اين معنى شرف شفروه گويد : شعر يگران تراخم فلك زينست * طوقش كمر و مجره « 4 » بر تنگست بكنگ - [ بكاف تازى و نون به وزن درنگ ] حيوان دم بريده . كذا فى مؤيد الفضلا « 23 » . باذارنگ - [ بذال معجمه و فتح راى مهمله و سكون نون ] همان بادرنگ « 5 » مرقوم يعنى ترنج بشلنگ - [ بشين معجمه و لام به وزن نيرنگ ] قلعه‌ايست در هند . حكيم عنصرى گويد : شعر بكوه ساوه « 6 » ز تو مرگ بر نخواهد گشت * همى درآيد در روى تو از ان آژنگ اگر نخواهى بر دشت ساوه شو بنشين * و گر نخواهى در شو بقلعهء بشلنگ و استاد فرخى نيز گويد : شعر آنكه زير سم اسبان سپه خرد بسود « 7 » * بزمانى در و ديوار حصار بشلنگ بازرنگ - [ بزاى معجمه . به وزن بادرنگ ] سينه بند اطفال باشد . كذا فى التحفه . مثالش حكيم سوزنى گويد : شعر در كام ما « 8 » حلاوت شهد شهادتست * اى بيشريك شهد شهادت مكن شرنگ در عمر خويش در تو نياورده‌ايم شك * در مهد بسته‌اند برين گونه بازرنگ و در فرهنگ بمعنى سينه‌بند زنان آورده كه پستان در آن نهند و بر پشت گره زنند تا پستان « 9 » بزرگ نشود . بيدبرگ - قسمى از اقسام پيكان تير باشد كه برگ بيد را ماند . مثالش شهنامه : بيت يكى بيد برگى « 10 » نشانده به تير * كه از سهم او تير چرخست پير و خواجه نيز گويد : بيت ز تركش كرد بيرون شاهزاده * چو « 11 » آتش بيد برگى آب داده

--> ( 1 ) « س » : به راى . ( 2 ) « ب » : به خشك : « ن » : به خشك : « س » : به خشك ؛ ( متن تصحيح قياسيست ) . ( 3 ) از اينجا تا پايان مطلب فقط در « ب » هست . ( 4 ) در اصل . مجره » . ( 5 ) « س » : بادنك . ( 6 ) « س » « ن » : بكوه و ساده ( متن از « ب » است ) . ( 7 ) « س » : بسوز . ( 8 ) « س » : با : . ( 9 ) « ب » : كه پستان ؛ « س » : تابستان . ( 10 ) « س » : بيد برگ . ( 11 ) « ب » : چه ؛ « س » : جو . ( 21 ) يعنى ورق درختان . ( 22 ) پيشيار قاروره . ( 23 ) بگنك نيز به اين معنى است .